باکوره

باکوره

باکوره، همان نوبرانۀ میوه‌هاست!
می‎خواهم نویسندگی را نوبر کنم ...

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

آب بر آتش

۰۱
اسفند


چند سالی می‌شد که باهم دوست شده بودیم. هرچند از جهت سن، اختلاف پدر و فرزندی داشتیم، اما خوشرویی و مهربانی‌اش این فاصله را جبران می‌کرد. من هم احترام او را نگه می‌داشتم و از توصیه‌ها و صحبت‌هایش بهره‌مند می‌شدم.
می‌گفت:
           حقوق و عیدی‌ام را واریز کرده‌اند؛ حدود یک میلیون و دویست هزار تومان. همسرم به شهرستان رفته و به علت بیماری‌اش به مقداری از این پول احتیاج داشت. من هم کوتاهی نکردم و به حسابش واریز کردم. هزینه درمانش بر هزینه‌های ماهیانه اضافه شد و چنین شد که هنوز سال تمام نشده، اما جیبم در حال خشکیدن است.

همسرم تماس گرفته بود و از زمان رفتن من به شهرستان می‌پرسید. گفتمش که با این هزینه‌ها پولی برای سفر من نمانده. غیر از این باید به فکر هزینه بازگشت شما و دخترانم هم باشم!
نگرانی و ناراحتی را از کلامم و از پشت خط تلفن دریافت. جواب داد: خدا کریم است. هرچند جمله‌اش کوتاه بود و تکراری، اما برای من آبی روی آتش نگرانی‌هایم بود. به سرعت گذشته‌ام از ذهنم عبور کرد و با خود اندیشیدم که خداوند، تا الان روزی‌ام را رسانده و مرا شرمنده همسر و فرزندانم نکرده. از این به بعد هم از کرامتش کم نشده و حتما مرا در می‌یابد.
خدا را شکر کردم از این که چنین همسری نصیبم کرده است.
  • ۲ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۴۳
  • ۲۹۳ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

از آشنایان بود. با این که همیشه شادمان و خنده رو بود اما اکنون غیر از این می‌نمود. از غرق شدن کشتی‌ها هم گذشته بود. نمی‌دانستیم که در برابر سؤالمان چه واکنشی نشان نمی‌دهد. برای همین کسی از او در این مورد چیزی نپرسید.

جمعمان جمع بود و از هر دری سخنی مطرح می‌شد. بعد از زیر و رو کردن سیاست و فرهنگ و مدیریت کشور و استان و شهر، بحث به ارزان شدن قیمت زمین کشیده شد. عده‌ای ماجراهایی را که در مورد شکست دیگران یا فروش به موقع و در امان ماندن از کاهش سرمایه شنیده بودند نقل می‌کردند. عده‌ای هم مزایای این ارزانی را بر می‌شمردند. تا اینکه دوست ما نیز لب به سخن گشود؛ سخنی متفاوت. او از این ارزانی گله‌مند بود.

مدتی قبل که قیمت‌ها سیر صعودی را طی می‌کردند این دوست ما قطعه زمینی در اطراف شهر می‌خرد. امید دوست ما به بالارفتن قیمت زمین شهر، خصوصا منطقه‌ای که ملک او در آن قرار داشت بود. این امر ادامه یافت تا این که قیمت زمین در سراشیبی سقوط، ترمز برید و در محدوده قیمت سال قبل توقف کرد. این ارزانی، امید دوست ما را به گله‌مندی و ناخشنودی بدل کرده بود. همین امر موجب رنجش او شده بود و شادمانی را از او گرفته بود.

هرچند در این جمع آشنایان از گرانی در برخی کالاها شکایاتی مطرح شد و همین دوست ما نیز از جمله آن‌ها بود، اما ارزانی زمین تنها شکایت او را برانگیخت! ارزانی هرچند در اقلام مختلف خواسته همه حتی دوست ما هم بود، اما ارزان شدن زمین، برای او قصه‌ای غمبار بود.
***
منفعت طلبی در ما انسان‌ها امر مثبتی است که باعث فعالیت و تلاش می‌شود. اما آیا نباید برای آن مرزی مشخص کرد؟

  • ۳ نظر
  • ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۱۵
  • ۲۶۸ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

فست فود

امروز به دیدن حاج آقا رفتم؛ مثل همیشه سرحال و سرزنده. کاش امکان دیدن حاج آقا در ابتدای هر روز فراهم بود. انرژی زایی ایشان فوق العاده است. بین مردم رایج است که چنین انسان‌هایی هیچ وقت پیر نمی‌شوند.

دیدار امروزمان هم مثل همیشه حداقل برای من پربار بود. یک هدیه هم گرفتم؛ یک نصیحت.

حاج آقا صاحب قلم اند و نصیحتشان هم در راستای تقویت قلم بود. توصیه کردند که برای رشد و بالندگی قلم، آثار رشید و بالنده را بخوانم، نه هر نوشته‌ای را. خواندن آثار فاخر برای اوج گرفتن قلم نه تنها مفید، بلکه لازم است.

این توصیه را زیاد شنیده بودم، اما هر گلی بویی دارد.

امشب که روی کلام ایشان می‌اندیشیدم، به یاد ذائقه انسان‌ها افتادم. وقتی انسان‌ها از این غذاهای بازاری و فست فود بی‌بهره بودند، بیماری‌های ناشناخته کمتر و فکرها، در سطح بالاتری جولان می‌یافت. با رسوخ این غذاهای نازل و کم خاصیت (و شاید بی‌خاصیت) جسم‌ها ضعیف‌تر و فکرها سطحی‌تر شده‌اند.

قلم برای برخی، از غذای جسم هم مهم‌تر است. از این رو مباد که فست فود خورش کنیم!

  • ۳ نظر
  • ۳۰ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۹
  • ۴۲۱ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

محبت مادر

هوا خنک شده بود. همین خنکی، کمی از سوی چشمم می‌کاست. فاصله چندانی با خانه نداشتم، فقط یکی دو پیچ دیگر مانده بود.

به آخرین پیچ که نزدیک می‎شدم. نگاهم را به سه راهی دوخته بودم و در آن هوای نمناک، با بخار دهانم، صورتم را گرم می‌کردم تا بهتر ببینم! صحنه‎ای که می‌دیدم چندان برایم واضح نبود، همین طور که جلوتر می‌رفتم، بیشتر دقت می‌کردم تا این که دیدم مادری فرزندش را می‌بوسید. البته صحنه‌ای تکراری بود، ولی برای من زیبا می‌نمود.

مادری که فرزند حدود 25 ساله‌اش را می‌بوسید و از او جدا می‌شد. واقعا بچه‌ها همیشه برای مادرشان بچه‌اند؛ حتی اگر جوان باشند یا صاحب همسر و فرزند هم باشند. رابطه زیبای فرزندان و مادر، از جمله صحنه‌های زیبای آفرینش است که کمتر از سرسبزی‌های خطه شمال کشور، انرژی‌زا نیست. من در میان این روابط عاطفی، آغوش مادر و بوسیدن دست پدر را دوست دارم.

زیبایی ماجرا به این کوتاهی نبود؛ وقتی مادر، مسیرش را از فرزندش جدا کرد، همچنان با نگاهش او را بدرقه می‌کرد؛ چند قدم کوتاه برمی‌داشت و باز با نگاهش سلامتی فرزندش را می‌جست و سردی هوا را نمی‌فهمید. واقعا مادر توان دیدن خاری در پای فرزندش را هم ندارد.

بدرقه مادر طولانی شد تا اینکه دیوارها، کوتاهش کردند.

به یاد دست‌های معصوم افتادم و می‌خواستم توصیفی برای این نگاه مادرانه بیابم، اما نتوانستم...

  • ۲ نظر
  • ۲۴ آذر ۹۲ ، ۱۵:۱۰
  • ۲۲۵ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

دست کودک

همسایه جدیدمان بودند. تازه اسباب‌هایشان را آورده بودند قبلا در یکی دیگر از مناطق شهر زندگی می‌کردند و اکنون به دلایلی به مجتمع ما نقل مکان می‌کردند. البته در ساختمان ما ساکن نمی‌شدند، ولی در رفت و آمدهایمان هم‌مسیر بودیم.

بزرگشان روحانی خوشرو و بشاشی بود. با اینکه روابط عمومی ضعیفی داشتم، به سمتش رفتم و حال و احوال و گپ و گفت مختصری با او داشتم که پسرم؛ محمد امین از راه رسید. هنوز 7 سالش تمام نشده بود.

همسایه تازه واردمان به سمت محمد امین رفت و دستش را به سمتش دراز کرد. محمد امین هم دستان کوچکش را به او داد تا به گرمی در دستانش فشرده شود. هنوز دستان محمد امین را رها نکرده بود که خم شد و دستانش را بوسید.

برای اطرافیان عجیب بود، البته من هم دوست داشتم از علت کارش جویا شوم اما خجالت می‌کشیدم از او بپرسم. شاید او هم متوجه تعجب ما شده بود، به همین دلیل خودش بدون این که کسی از او بپرسد، سؤال ذهنمان را پاسخ داد: «علامه حسن زاده آملی نیز به همین صورت رفتار می‌کنند. ایشان می‌فرمود که کودکان چون دلشان پاک است و گناهی ندارند، معصوم اند و بوسیدن دستان کودکان، بوسیدن دستان معصوم است.»

  • ۱ نظر
  • ۰۱ آذر ۹۲ ، ۱۰:۱۵
  • ۲۲۷ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

- استاد می‌فرمود که در جریان عمل جراحی اعصاب دستش، پزشک معالج توضیح می‌داد که در صورت خطا در پیوند رشته‌های باریک اعصاب، عملکرد اعضای بدن مختل می‌شود؛ مثلا با اراده حرکت انگشت کوچک، انگشت دیگری حرکت می‌کند. در کار پزشکان بیهوشی این مرز واضحتر است؛ مرز بین به هوش آمدن بیمار یا بازنگشتنش، کوچکترین حواسپرتی پزشک است و ...

- مهندس، به زبان برنامه نویسی سی شارپ (#C) علاقه زیادی داشت، VB هم می‌دانست، اما همتش بر روی سی شارپ بود. کد مفصلی نوشته بود. قصد داشت تا اجرای برنامه را برای کارآموزان به صورت عملی نشان دهد. اما برنامه لج کرده بود! و اجرا نمی‌شد. بعد از معطلی بسیار، خطا را یافت. اشکال تنها در نبود یک سیمیکالن (;) در انتهای خط برنامه بود.

- همه مسافران خوابیده بودند. راننده هم از فرصت استفاده کرده بود و نوار ترانه‌ای روشن کرده بود تا خوابش نبرد! بلند شدم و کنار راننده، روی صندلی شاگردش نشستم تا با او گپی بزنم و از آن موسیقی کذایی خلاص شوم. راننده هم گرم گرفت و بحث را به امور فنی کشاند. می‌گفت: سیم ترمز اتوبوسی به این بزرگی، به باریکی انگشت کوچک من هم نیست. مرگ و زندگی همه مسافران و سرنشینان خودروهایی که از کنار این اتوبوس می‌گذرند، به دوام این سیم باریک بسته است.

***

مرزها باریک اند، باریک تر از مو. مرز بین دین و غیر دین، حلال و حرام، بهشت و دوزخ، و مسلمان و مسلمان نما هم به همین باریکی است. باید مواظب بود تا این مرز باریکتر از مو، محو نشود. خون امام حسین ع، برای پررنگ شدن این مرز به زمین ریخت.

مراقبت کنیم و خون امام را حرمت نهیم.

  • ۲ نظر
  • ۲۱ آبان ۹۲ ، ۲۱:۴۰
  • ۳۰۵ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

مقصر کیست؟

۰۳
آبان

نمی‌دانم چرا همیشه در خطاهایمان به دنبال مقصریم؟ به دنبال مقصر می‌گردیم تا او را سرزنش کنیم و احیانا از بار مسئولیت خودمان در قبال آن ماجرا بکاهیم.
چند سال پیش بود؛ یکی از آشنایان به همراه همسرش، در یک حادثه تصادف، مجروح شد. در قضاوت‎های اطرافیان که دقت می‌کردم، موضوع اصلی تحلیل‌ها، بررسی سرعت زیاد راننده و بی‌احتیاطی‌اش بود، همه او را مقصر می‌دانستند. برادرش به دفاع از او برخاست و گفت: «هرکدام از شماها هم بودید، سرعتتان زیاد بود. این بی‌احتیاطی فقط منحصر در او نیست.» به هر حال، عبرت در رفتار کسی ظاهر نشد.
در یک اتفاق دیگری، کودکی از بلندی سقوط می‌کند. هرکس از ماجرا مطلع می‌شد به دنبال مقصر بود، کسی درمانی پیشنهاد نمی‌داد، یا عبرتی را متذکر نمی‌شد.
حاج آقا، جلسات مشاوره‎شان را در قالب «از زبان مشاور» بیان می‌کنند. من چند مورد از آن‌ها را خوانده‌ام. چیزی که مورد تأکید همیشگی ایشان است، این است که در دعواها و اختلافات و مسائل خانوادگی، به دنبال مقصر نباشید؛ درمان و راه حل را بجویید.
به راستی، چه کسی در تربیت اجتماعی ما به این صورت مقصر است؟!

  • ۱ نظر
  • ۰۳ آبان ۹۲ ، ۲۱:۰۵
  • ۲۵۹ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

دیگر نیا!

۲۱
مهر

- به مدیر گفتیم که استاد الف را برای این درس تعیین نکنید، چون تجربه خوبی در زمینه تدریس این درس نداشته است؛ سختگیری‌اش چندان اهمیت ندارد، اما عدم توجه به یادگیری دانشجویان و عدم تسلط بر حوزه تخصصی ما، کم اهمیت نیست، چون استاد الف، عضو هیئت علمی رشته دیگری بود. اما جناب مدیر به خرجشان نرفت که نرفت؛ قرار شد درس شروع شود تا بعدا در مورد استاد صحبت کنیم! ترم هم که آغاز شد اظهار داشتند که صلاح نیست به استاد بگوییم «دیگر نیا»!
- برگه‎های نظرسنجی را از همه دوستان گرفتم و آن‎ها را پاره کردم و در سطل زباله ریختم. یک نفر به مدیر گزارش داد. مدیر مرا خواست و از علت کار جویا شد. گفتم: ترم گذشته از ما در مورد استاد ب نظرسنجی کردید، همه دوستان دانشجو از کار و سطح علمی ایشان ناراضی بودند. اما در ترم جدید استاد ب همچنان همان درس را تدریس می‎کند. ما هم نتیجه گرفتیم که نظرسنجی یعنی کشک! مدیر گفت: ما که نمی‎توانیم به خواسته شما، استاد را از تدریس محروم کنیم و بگوییم «دیگر نیا»!
- استاد ج، چندان بر درس مسلط نبود، از دوستان شنیده بودم که روزی مدیر به موسسه‎ای مراجعه می‎کند و استاد ج را آنجا می‎بیند. اتفاقا استاد ج تخصصی غیر از رشته ما داشت. جناب مدیر که خیلی به ایشان ارادت داشت، از ایشان دعوت می‎کند تا به جمع ما بیاید و تدریس رشته‎ای که اصلا در آن تخصص ندارد، آن هم در سطح عالی بپردازد. شاید خجالت کشیده بگوید به جمع ما «دیگر نیا»!
- ...

***

قصد اهانت به جامعه علمی کشور ندارم، اما به برخی واقعیات کلام آقای جعفریان رسیده‎ام؛ خدا نکند که به پیشرفت علمی واقعی بگوییم «دیگر نیا»!

  • ۰ نظر
  • ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۵:۳۳
  • ۲۰۰ نمایش
  • محمد دهقانی زاده