باکوره

باکوره

باکوره، همان نوبرانۀ میوه‌هاست!
می‎خواهم نویسندگی را نوبر کنم ...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کودک» ثبت شده است

- مراقب فرزندش بود. دوست داشت همیشه آراسته باشد؛ ظاهری زیبا و جذاب با لباس‌هایی نو و رنگارنگ. می‌خواست همیشه لباس‌های فرزندش نو باشد هرچند جیبش طاقت آن را نداشت. می‌خواست فرزندش مثل گوشی موبایلش تک باشد.
از اینکه فرزندش لهجه داشته باشد بیزار بود. جست و خیزهایش را بر نمی‌تابید. آرزویش داشتن فرزندی اتوکشیده، متین، آراسته و باکلاس بود؛ فرزندی در حد لالیگا!
آن روز که دیدمش اعصاب نداشت. حسابی بی حال و گرفته بود.
گمان کردم به مشکلی برخورده؛ مصیبتی به خانواده اش رسیده، فرزندش بیمار شده، قسطش عقب افتاده، با همسرش بگو مگو کرده یا ...
اما هیچکدام نبود. با دلداری صحبت با او را آغاز کردم. وقتی علت را فهمیدم ندانستم که بخندم یا بگریم! اما او ترجیح داده بود که عصبانی شود و داد بزند و کشتی‌هایش را به زور غرق کند.
" فرزندش در زمانی که او منتظر یک تاکسی بوده، با لباس‌های آنچنانی‌اش، در کنار جاده، فقط به اندازه یک مشت کودکانه نه بیشتر، برای لحظه‌ای کوتاه نه طولانی‌تر، خاکبازی کرده و گوشه‌ای از لباسش خاکی شده " این عامل همه مصیبت‌هایش بود.
- اگر خوب بنگریم؛ تک فرزندی‌های امروز کم مشکل آفرین نیستند! کودکانی که دست و پایشان در قید لباس‌های زیبایشان بسته است و بازی کردنشان به خانه و پارک‌های شبانه پاستوریزه محدود می‌شود. آزادی‌های پدران و مادرانشان را به بهانه دردانه بودن ندارند و حسرت درست کردن جاده‌ای خاکی را می‌خورند. فرصت آزمودن و خطا رفتن را ندارند و به بهانه اشتغال والدین و پیشرفت آن‌ها در دام بازی‌های مجازی و کارتون‌های تلویزیون و تنهایی‌هایشان می‌افتند.
- کودکان طالب محبت‌اند. خیلی به لباس نو نمی‌اندیشند اما دوست دارند که با کفش نو و در زمین سنگلاخ، کفش‌هایشان را روی زمین بکشند تا پشت سرشان گرد و خاک بلند شود و در ازای این کارشان توبیخ نشوند. کودکان عاشق مهربانی‌های دیروز اند؛ مهربانی‌های فراموش شده.

  • ۳ نظر
  • ۱۰ تیر ۹۳ ، ۱۱:۵۴
  • ۳۰۳ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

محبت مادر

هوا خنک شده بود. همین خنکی، کمی از سوی چشمم می‌کاست. فاصله چندانی با خانه نداشتم، فقط یکی دو پیچ دیگر مانده بود.

به آخرین پیچ که نزدیک می‎شدم. نگاهم را به سه راهی دوخته بودم و در آن هوای نمناک، با بخار دهانم، صورتم را گرم می‌کردم تا بهتر ببینم! صحنه‎ای که می‌دیدم چندان برایم واضح نبود، همین طور که جلوتر می‌رفتم، بیشتر دقت می‌کردم تا این که دیدم مادری فرزندش را می‌بوسید. البته صحنه‌ای تکراری بود، ولی برای من زیبا می‌نمود.

مادری که فرزند حدود 25 ساله‌اش را می‌بوسید و از او جدا می‌شد. واقعا بچه‌ها همیشه برای مادرشان بچه‌اند؛ حتی اگر جوان باشند یا صاحب همسر و فرزند هم باشند. رابطه زیبای فرزندان و مادر، از جمله صحنه‌های زیبای آفرینش است که کمتر از سرسبزی‌های خطه شمال کشور، انرژی‌زا نیست. من در میان این روابط عاطفی، آغوش مادر و بوسیدن دست پدر را دوست دارم.

زیبایی ماجرا به این کوتاهی نبود؛ وقتی مادر، مسیرش را از فرزندش جدا کرد، همچنان با نگاهش او را بدرقه می‌کرد؛ چند قدم کوتاه برمی‌داشت و باز با نگاهش سلامتی فرزندش را می‌جست و سردی هوا را نمی‌فهمید. واقعا مادر توان دیدن خاری در پای فرزندش را هم ندارد.

بدرقه مادر طولانی شد تا اینکه دیوارها، کوتاهش کردند.

به یاد دست‌های معصوم افتادم و می‌خواستم توصیفی برای این نگاه مادرانه بیابم، اما نتوانستم...

  • ۲ نظر
  • ۲۴ آذر ۹۲ ، ۱۵:۱۰
  • ۲۲۲ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

دست کودک

همسایه جدیدمان بودند. تازه اسباب‌هایشان را آورده بودند قبلا در یکی دیگر از مناطق شهر زندگی می‌کردند و اکنون به دلایلی به مجتمع ما نقل مکان می‌کردند. البته در ساختمان ما ساکن نمی‌شدند، ولی در رفت و آمدهایمان هم‌مسیر بودیم.

بزرگشان روحانی خوشرو و بشاشی بود. با اینکه روابط عمومی ضعیفی داشتم، به سمتش رفتم و حال و احوال و گپ و گفت مختصری با او داشتم که پسرم؛ محمد امین از راه رسید. هنوز 7 سالش تمام نشده بود.

همسایه تازه واردمان به سمت محمد امین رفت و دستش را به سمتش دراز کرد. محمد امین هم دستان کوچکش را به او داد تا به گرمی در دستانش فشرده شود. هنوز دستان محمد امین را رها نکرده بود که خم شد و دستانش را بوسید.

برای اطرافیان عجیب بود، البته من هم دوست داشتم از علت کارش جویا شوم اما خجالت می‌کشیدم از او بپرسم. شاید او هم متوجه تعجب ما شده بود، به همین دلیل خودش بدون این که کسی از او بپرسد، سؤال ذهنمان را پاسخ داد: «علامه حسن زاده آملی نیز به همین صورت رفتار می‌کنند. ایشان می‌فرمود که کودکان چون دلشان پاک است و گناهی ندارند، معصوم اند و بوسیدن دستان کودکان، بوسیدن دستان معصوم است.»

  • ۱ نظر
  • ۰۱ آذر ۹۲ ، ۱۰:۱۵
  • ۲۲۵ نمایش
  • محمد دهقانی زاده