باکوره

باکوره

باکوره، همان نوبرانۀ میوه‌هاست!
می‎خواهم نویسندگی را نوبر کنم ...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

God


در مقامى که کنى قصد گناه
گر کند کودکى از دور نگاه

شرم دارى، زگنه، در گذرى
پرده عصمت خود را ندرى

شرم بادت ز خداوند جهان
که بود خالق اسرار نهان

بر تو باشد نظرش بى گه و گاه
تو کنى در نظرش قصد گناه

  • ۲ نظر
  • ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۱
  • ۸۰۳ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

شاید شما هم مثل من، این بیت شعر زیبای سعدی را زیاد شنیده باشید:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
امروز امام جمعه محله مان! همین بیت را به عنوان شاهد خواند؛ شاهد بر این که ارزش انسان به خود اوست، نه چیز دیگر.
وقتی ساکمان را گوشه‌ای می‌گذاریم و می‌رویم تا وضو بگیریم، وقتی برمی‌گردیم و ساکمان را سر جایش نمی‌بینیم، می‌گوییم: «ساکم گم شد». وقتی انسان هم از مسیر مستقیم و صحیح خودش خارج شد، او هم گم شده، هرچند خودش نفهمد.
بحث زیبایی بود. امام جمعه موقتمان، واقعا معلم اخلاق قوی است. البته ایشان تنها به یک بیت سخن جناب سعدی بسنده نکرد و کمی ادامه داد؛ واقعا جناب سعدی عجب چیزی سروده:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

  • ۲ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۷:۳۸
  • ۱۸۶ نمایش
  • محمد دهقانی زاده