باکوره

باکوره

باکوره، همان نوبرانۀ میوه‌هاست!
می‎خواهم نویسندگی را نوبر کنم ...

دیگر نیا!

۲۱
مهر

- به مدیر گفتیم که استاد الف را برای این درس تعیین نکنید، چون تجربه خوبی در زمینه تدریس این درس نداشته است؛ سختگیری‌اش چندان اهمیت ندارد، اما عدم توجه به یادگیری دانشجویان و عدم تسلط بر حوزه تخصصی ما، کم اهمیت نیست، چون استاد الف، عضو هیئت علمی رشته دیگری بود. اما جناب مدیر به خرجشان نرفت که نرفت؛ قرار شد درس شروع شود تا بعدا در مورد استاد صحبت کنیم! ترم هم که آغاز شد اظهار داشتند که صلاح نیست به استاد بگوییم «دیگر نیا»!
- برگه‎های نظرسنجی را از همه دوستان گرفتم و آن‎ها را پاره کردم و در سطل زباله ریختم. یک نفر به مدیر گزارش داد. مدیر مرا خواست و از علت کار جویا شد. گفتم: ترم گذشته از ما در مورد استاد ب نظرسنجی کردید، همه دوستان دانشجو از کار و سطح علمی ایشان ناراضی بودند. اما در ترم جدید استاد ب همچنان همان درس را تدریس می‎کند. ما هم نتیجه گرفتیم که نظرسنجی یعنی کشک! مدیر گفت: ما که نمی‎توانیم به خواسته شما، استاد را از تدریس محروم کنیم و بگوییم «دیگر نیا»!
- استاد ج، چندان بر درس مسلط نبود، از دوستان شنیده بودم که روزی مدیر به موسسه‎ای مراجعه می‎کند و استاد ج را آنجا می‎بیند. اتفاقا استاد ج تخصصی غیر از رشته ما داشت. جناب مدیر که خیلی به ایشان ارادت داشت، از ایشان دعوت می‎کند تا به جمع ما بیاید و تدریس رشته‎ای که اصلا در آن تخصص ندارد، آن هم در سطح عالی بپردازد. شاید خجالت کشیده بگوید به جمع ما «دیگر نیا»!
- ...

***

قصد اهانت به جامعه علمی کشور ندارم، اما به برخی واقعیات کلام آقای جعفریان رسیده‎ام؛ خدا نکند که به پیشرفت علمی واقعی بگوییم «دیگر نیا»!

  • ۰ نظر
  • ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۵:۳۳
  • ۲۰۰ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

همواره افرادی در صراط مستقیمی که خداوند از طریق انبیاء و اولیاء به مردم نشان داده است، دچار لغزش می‌شوند؛ عده‌ای در طی طریق، کوتاهی می‌کنند و عده‌ای دچار افراط می‌شوند. اما همیشه، سعادت از آن رهروان مسیر هدایت است که پیرو کتاب خدا و رسول الله هستند.
کسانی که بر صراط مستقیم قدم می‌گذارند، در برابر دو گروه منحرف، وظیفه‌ای بر عهده دارند؛ بعد از آن که آنان را متذکر اشتباهشان کردند، ولی پشیمانی‌شان را ندیده؛ بلکه اصرارشان بر گمراهی را مشاهده کردند، باید از آن‌ها بیزاری جسته و آن‌ها را مورد لعن و نفرین قرار دهند تا طمع به ایجاد فساد در مسیر حق نکنند و چیزی از انحرافاتشان به مؤمنان نفوذ نکند.

در بین این دو گروه، خطر افراطیان بیشتر است، چرا که آن‌ها بدترین مخلوقات هستند؛ آن‌ها عظمت خداوند را کوچک جلوه می‌دهند و ربوبیتش را در مخلوقاتش می‌بینند. از این رو از مشرکان و نامسلمانان نیز خطرناک‌ترند. همین امر اهمیت برخورد و ایستادگی در برابر این گروه را تبیین می‌کند.


  • ۱ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۲ ، ۲۱:۵۳
  • ۴۸۹ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

شاید شما هم مثل من، این بیت شعر زیبای سعدی را زیاد شنیده باشید:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
امروز امام جمعه محله مان! همین بیت را به عنوان شاهد خواند؛ شاهد بر این که ارزش انسان به خود اوست، نه چیز دیگر.
وقتی ساکمان را گوشه‌ای می‌گذاریم و می‌رویم تا وضو بگیریم، وقتی برمی‌گردیم و ساکمان را سر جایش نمی‌بینیم، می‌گوییم: «ساکم گم شد». وقتی انسان هم از مسیر مستقیم و صحیح خودش خارج شد، او هم گم شده، هرچند خودش نفهمد.
بحث زیبایی بود. امام جمعه موقتمان، واقعا معلم اخلاق قوی است. البته ایشان تنها به یک بیت سخن جناب سعدی بسنده نکرد و کمی ادامه داد؛ واقعا جناب سعدی عجب چیزی سروده:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

  • ۲ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۲ ، ۱۷:۳۸
  • ۱۸۶ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

معمولا سبزی های تر و تازه ای دارد. خیلی منظم و مرتب هم هست؛ وقتی بسته سبزی اش ته می کشد و می خواهد بسته جدیدی بیاورد، اول ته مانده های قبلی را تمیز می کند. وقتی جای بسته سبزی را کامل تمیز کرد، از قسمت جلو وانت بارش، بسته تازه ای می آورد و فروشش را ادامه می دهد.
محله ما فقط همین سبزی فروش را ندارد. چندتای دیگر هم هستند، دو سه تا سیار و دو سه تا مغازه دار.
این سبزی فروش سیارمان، امروز گرفتار مأمور شهرداری شده بود. هیچکدام هم کوتاه نمی آمدند؛ او می خواست سبزی اش را بفروشد و مأمور می خواست بساطش را جمع کند. البته هر دو به نظرم حق داشتند؛ یکی در حد توانش برای زن و بچه اش کار می کرد و روزی به دست می آورد و دیگری مأمور بود و معذور.
چند دفعه ای که از او سبزی می خریدم، از مأمورها شکوه می کرد. چند بار ترازویش را توقیف کرده بودند. تازگی ها دیجیتالی خریده بود؛ برای همین بیشتر دلواپس بود. کارت ویزیت هم داشت! یکی از کارتهایش را به من هم داد تا اگر کاری در راستای سبزی داشتیم با او تماس بگیریم! عصر تکنولوژی است دیگر؛ چند وقت پیش خواندم یک واکسی سیار در تهران، سایت اینترنتی و اکانت فیسبوک هم دارد!
البته سبزی فروش حاج آقا اینا از سبزی فروش ما باکلاس تر است؛ لیسانس دارد و فارغ التحصیل دانشگاه اصفهان ... خوش به حال حاج آقا اینا ...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ مهر ۹۲ ، ۱۲:۴۱
  • ۲۳۴ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

نقل قول:
از دوستان بود؛ اصرار داشت تا لیوان یکبار مصرف پلاستیکی اش را در سطل زباله بیندازد. هرچه به او گفتم که "نیازی به این کار نیست! مأمور شهرداری همه زباله ها را یکجا جمع می کند" به گوشش نمی رفت. در آخر مرا هم مجبور کرد تا به کمکش بروم و لیوان های یکبار مصرف دیگر را که مردم روی زمین انداخته بودند جمع کنیم.
نمی دانستم چه بگویم. او هم یک ایرانی بود، اما از چندین سال پیش به امریکا رفته بود. با وجود اینکه اصالت خودش را حفظ کرده بود و حتی لهجه محلی اش را هم فراموش نکرده بود، اما عادات ناپسند را به خوبی ترک کرده بود.
یادم می آید حدود 10 سال پیش موقعی که هنوز بستن کمربند خودرو رایج نشده بود، تا کمربند را نبسته بود، خودرو را روشن نکرد. هرچه گفتیم: "با این کارها مردم تو را به هم نشان می دهند و ندید بدید به حساب می آیی" به خرجش نرفت که نرفت. واقعا عوض شده بود.

گاهی اوقات باید از برخی عادات دست شست؛ مثل ننوشتن، مشاوره نرفتن، مطالعه نکردن و ...

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مهر ۹۲ ، ۲۱:۵۱
  • ۱۷۳ نمایش
  • محمد دهقانی زاده

سلام به خوانندگان احتمالی باکوره!

وبلاگ نویس تازه کاری نیستم، اما حرفه ای هم نیستم. توصیه های مؤکد و دلسوزانه و پدرانه حاج آقا برای نوشتن همیشه در گوشم هست، اما امیدوارم لباس عمل هم بر آن بپوشانم.

مدتی در بلاگفا می نوشتم، اما سرویس جذابی نبود، تا اینکه طی فرآیندی نه چندان پیچیده، با بیان آشنا شدم. مهاجرت را برگزیدم و ساکن بیان شدم. با چم و خم آن خیلی آشنا نیستم، اما به دنبال آشنایی هستم.

اما چرا باکوره؟ "چند سطر" خوب بود ولی عالی نبود، به دنبال نام تازه تری بودم، گشتم و گشتم تا اینکه "باکوره" را یافتم. باکوره همان نوبرانه است، بین مردم به چاقاله هم شهرت دارد، ما یزدی ها به آن هلوجُک هم می گوییم! شاید عالی نباشد، ولی برایم زیبا جلوه کرد، امیدوارم نوبرانه من مستدام باشد و پربار. ان شاء الله.

  • ۱ نظر
  • ۱۶ مهر ۹۲ ، ۱۹:۲۰
  • ۸۸۰ نمایش
  • محمد دهقانی زاده